خرید بک لینک
نوشته شده در 7 May 2024 ساعت 13:39 توسط مهدی یار (مستعار) الان که دارم اینا رو مینویسم، سورههای یاسین، رحمن، واقعه و ملک رو با صدای زیبای محمد الفقیه میشنوم. شنیدن این صوت زیبا و ملکوتی شاید دلیل خوبی برای ادامه ندادن حرفهایی باشه که میخوام بزنم؛ اما خب، گفتنش عیبی نداره. از وقتی که سر کار میرفتم، منظورم از شانزده سالگی و کار جدیه. قبلش که با بابام دستفروشی هم کردم و تو یکی دو مغازه هم تو ایران کار میکردم. به هر حال، وقتی کلاس نهم بودم، سال 87 بود فکر کنم؛ وارد تلوزیون راه فردا شدم. انگلیسیم خوب بود. کار مشخصی که به من سپرده شده بود، ترجمهی سریالهای کرهای بود؛ اونم چه ترجمهای! ترجمهی Real Time یا در لحظه. کار خیلی اشتباهی بود؛ اما ما که چیزی نمیدونستیم و از دنیای اطراف مون خبر نداشتیم که این کارا رو چطوری به صورت حرفهای انجام میدن. خب به هر حال، از اون زمان که بعدش رفتم تلوزیون ورزشی سه و بعدش روزنامهی صبح کابل و تلوزیون سا و رسانهی مردم و حالا تلوزیون طلوع، همیشه ترس و نگرانی از دست دادن شغلم وجود داشت.اینجا تو افغانستان، امنیت شغلی اصلاً نداریم. همیشه تو ترس و نگرانی از دست دادن شغلی هستیم که داریم. بارها از خودم پرسیدم که چرا انقدر نگرانم؟ مگه خدا تو سورهی طلاق، آیهی 3 نمیگه که:وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا ﴿۳﴾و او را از جایی که گمان نمی برد روزی می دهد، و کسی که بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است، [و] خدا فرمان و خواسته اش را [به هر کس که بخواهد] می رساند؛ یقیناً برای هر چیزی اندازه ای قرار داده است.همون لحظه

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:21

نوشته شده در 8 May 2024 ساعت 14:41 توسط مهدی یار (مستعار) سالهاست به این فکر میکنم که آدم مظلومی هستم و خیلی وقتها در حقم ظلم شده. احساس میکنم بیشتر وقتها آدمها من رو نمیفهمن در حالیکه خیلی ساده و عامفهم صحبت میکنم. همیشه با خودم کلنجار میرم که برای تغییر اوضاع موجود چه کار باید بکنم؟ نکنه مشکل از سمت منه؟ نوجوون که بودم، اخلاق تندی داشتم و آدمهای اطرافم از نحوهی حرف زدنم ناراحت میشدند. تو شبکهی راه فردا و بعدش 3 همیشه کسایی بودن که باهاشون خوب نبودم و به قول معروف ی دوره باهاشون برخورد کرده بودم. تو جاهایی که بعد اون دو جا کار کردم هم یکی دو مورد اونجوری داشتم ولی وقتی منِ 30 ساله به منِ 16 ساله نگاه میکنم، میبینم که شکستهتر شدم و دیگه اون آدم جنگجوی قبلی نیستم. دیگه اون آرزوهای بلندپروازانه رو ندارم و زندگی به قول انگلیسیخونها Humbleم کرده. تو هر جایی که کار کردم، کارمند زرنگ، باهوش، خلاق و توانایی بودم که همه رو من در هر زمینهای حساب میکردند؛ از ادبیات بگیر تا گزارش و صداگذاری و حل مشکلات کامپیوتری و انگلیسی؛ اما من هیچ وقت اون آدمی نبودم که به نسبت تواناییهایی که دارم، حقوق داشته باشم. خیلیها با کمتر از نصف استعداد من درآمد بیشتری نسبت به من داشتند و این موضوع اذیتم میکرد.وقتی کلاس نهم یا دهم بودم، کتاب آئین دوستیابی دیل کارنگی رو میخوندم و خوب یادمه که داستانهایی از افرادی تعریف کرده بود که با دانش خیلی کمتر از کارمندان عادیِ مثلاً ی شرکت، در پُستهای مدیریتی درآمد بسیار بیشتری داشتند. جانِ کلام دیل کارنگی این بود که انسان باید روابطش رو با افراد خوب کنه تا در وضعیتهای بهتری باشه که حرف خیلی خوبیه؛ ولی من هیچ وقت نتونستم برخلاف ا

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:21

نوشته شده در 15 May 2024 ساعت 16:29 توسط مهدی یار (مستعار) تعریف درستی که میشه از ی دوست داشت، چه جور تعریفیه؟ دوست واقعی کیه؟ جواب دادن به این سؤال آسون نیست چون معیار افراد برای انتخاب و یا دوست خواندنِ هر آدمی فرق میکنه. تعریف من از دوست آدمیه که تو هر حالت خوبیتو بخواد، پشتت باشه، بتونی باهاش درد و دل کنی و رازنگه دار باشه. حالا نگید که اینا که همهش به نفع تو شد. نه! این رابطه دو طرفهست به شرطی که بشه به آدمی که میگی دوست، اعتماد کنی و اون به تو. من تو انتخاب دوست و یا داشتنش آدم سختگیری هستم. از این که دوستان زیادی ندارم، به هیچ وجه ناراحت نمیشم و ترجیح میدم دوستان کم؛ اما قابل اعتماد و واقعی داشته باشم. اتفاقاتی که این اواخر برا من افتاد، انگیزهی خوبی شد که ی دوره بازبینی کنم که چه افرادی تو زندگیم مثل دوست بودن.دوران کودکی، همبازیهایی تو مدرسه داشتم ولی به هیچ کدوم نمیشه گفت دوست. بزرگتر که شدم یعنی ده، یازده سالگی با رحمت، پسر عموم این ور و اون ور میرفتم ولی خب دنیا من با دنیای اون فرق زیادی داشت. رحمت، پسر تنبلی بود که انتظار داشت کارهاشو من براش انجام بدم که بیشتر وقتها قبول نمیکردم و واسه همین هیچ وقت اخلاقش به اخلاق من سازگار نبود. من پسربچهای کنجکاو و درسخون بودم ولی اون هیچ علاقهای به درس و مشق نداشت و واقعاً هیچ کاری به غیر از ولگردی رو به خوبی انجام نمیداد. آخرین فرزند خانوادهش و ناز و نعمت زیادی داشت. بزرگترین حامیش مادرش بود که در مقابل ولگردی و درس نخوندن و بقیهی کارهاش، حساسیتی نشون نمیداد. البته قضاوتی ندارم که این رفتارش درست بوده یا نه چون هنوز خودم چنین وضعیتی رو تجربه نکردم. بعد از این که از ایران اومدیم افغانستان مدتی

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:21

صفحه بندی